قسمتی از دست نوشته های استاد بزرگوارحاج کریم محمود حقیقی
آنچه از ما شنيده اي هم ز خدا شنيده اي
چون همه گفتگوي من هست ز گفتگوي او
هر وقت لب به سخن مي گشود جز از خدا در كامش نبود؛ بوي جدّش مي داد. نه سخنش كه حتّي، ديدارش، نه كتابهايش، كه حتّي نوارهايش آدمي را بركنده مي كرد. آرام مي خراميد و نظر از خاك برنمي داشت، خاكي بود و خاك نگر، از آ‹ روز كه دل بدو دادم ديگري شدم، گويي آيت اسم «مقلّب القلوب» بود.
جواني مي گفت: از خدا خبرم نبود، هرزه، لاابالي و غافل عمر مي گذرانيدم؛ شبي به دنبال زني بدكاره افتادم، با او وعده ملاقات گذاشتم، او مي رفت و مرا به دنبال خود مي خواند، اطراف آستان احمدي(حرم حضرت احمد بن موسي شاهچراغ) بوديم و مسجد جامع گذرگاه بود، زن وارد مسجد جامع شد تا از آنجا عبور كند، اكنون نماز عشاء پايان يافته بود و شهيد دستغيب(ره) روي منبر بود، يادم نمي رود كه مي فرمود: «أاليس اللهُ بكافٍ عبدَه» (آيا خدا بنده اش را كافي نيست؟) پاهايم لرزيد، در اين سخن ندانم چه جذبه بود، من قرآن را زياد شنيده بودم ولي از دهان او نه، سر جايم ميخكوب شدم، سنگفرش مسجد بود، روي سنگها نشستم، نمي دانم كه آن زن كجا رفت، حتما" مرا گم كرد، من نيز خود گم شدم، از كوي هرزگان، از كوي باده نوشان، از كوي زناكاران.
سالكان پخته و مردان مرد چون فرورفتند در ميدان درد
گم شدن اول قدم زان پس چه بود لاجرم ديگر قدم را كس نبود
گم شدگان بهترين پيدايانند و شهيد گمنام خونش رنگين تر است، دست و پا دادن مهم نيست، سر دادن مهم است، هر كس را با سر مي شناسند، آن كه سر داد با چه اش مي شناسيد؟
آفرين بر او كه اگر امام جمعه نبود، اگر اطرافيانش در گرداگرد او نبودند، جسد متلاشيش هرگز نمي گفت من كيستم، تا خودش هم زنده بود «من» نمي گفت.
قسمتی از دست نوشته های استاد بزرگوارحاج کریم محمود حقیقی
منبع:وبلاگ آیت الله نجابت





بقیه در ادامه مطلب